درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
سلام خدمت همه دوستان عزیز این وبلاگ به این آدرس منتقل شد برای دیدن آپ جدیدمان به این آدرس مراجعه فرمایید خوشحال میشیم.
نوشته شده توسط شادمهر در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 5:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام خدمت همه دوستان عزیز امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد
با نظراتتون مارو سر افراز کنید
مدیریت وبلاگ: هومن
نوشته شده توسط شادمهر در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 12:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چرا که با نادانی ات مرا دوست داشتی و با عقلت مرا طرد کردی
و این شد که من دیوانه تر از همیشه به انتظار شبی بودم تا تو را اسیر خویش سازم!
شبها گذشتند و من هنوز حیران و سرگردان به امید روزی که تو برگردی ولی انگار عقلت اجازه
نمی دهد که در شبی سرشار از عشق همدم یک دیوانه شوی
و من تنها ماندم با دیوانگی ام, دل شکسته ام و جامی از می که می خواستم به تو بنوشانم....
فکری دیگر در راه است جامی از می بهمراه چند قطره اشک زهر آلود می تواند مرا از این بلاتکلیفی
نجات دهد
شاید بر سر مزارم دوباره ببینمت!؟
نوشته شده توسط شادمهر در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 12:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دیوانه به تو گفتم که مریضم!
و تو در یک شب تاریک بمن گفتی که دیوانگی مرض نیست!
و من با این تصور دیوانه تر شدم تا دیوانه تر بودن من باعث شادی بیشتر تو شود
و تو اندوهگین در یک روز قشنگ پاییزی در حالیکه آفتاب بر تمام وجودم حکمفرمایی می کرد بمن
گفتی:"دور شو ای دیوانه".
ومن دانستم که بر نادانی تو در شب تاریک می توانم ایمان بیاورم اما بر عقل تو در روز روشن
نه!
نوشته شده توسط شادمهر در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 12:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ديروز فکر می کردم يه دست مهربونی هست که وقتی گريه می کنم اشکامو پاک کنه
تا ديروز فکر می کردم يه دل داغی هست که وقتی دلم داره سرد ميشه دوباره داغش کنه
تا ديروز فکر می کردم يه مغز عاقلی هست که وقتی ديگه مغزم کار نمی کنه کمکش کنه
تا ديروز فکر می کردم يه گوش شنوايی هست که می تونم همه ی احساسمو براش بگم
تا ديروز فکر می کردم يه دل مهربونی هست که وقتی دلم گرفت دل داريم بده
تا ديروز فکر می کردم يه نفسی هست که با نفس من نفس می کشه
نوشته شده توسط شادمهر در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 12:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
صدای عقل می گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صدای عقل را از گوش می رانديم
و بعد از آن هم آغوشی
خدا ما را اسير خواب شيرين جوانی کرد!
و من سهم بزرگی از تو را در سينه می دادم نفسهايت
همان سهمی که بی او زندگی هيچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
و ديگر سرنوشت روح نا معلوم!
که از دنيای بعد از مرگ ما چيزی نمی دانيم
همان سهمی که بی او ...
عشق آيا سرد می گردد ؟!!
و من انديشه کردم….
عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود
و من … آری …
نفسهای تو را در سينه می دادم
و اين سهم بزرگی بود
ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه می داشت
نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو
و خوابی بود
و من باور نمی کردم
بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!
و آيا … هيچ… رؤيا بود؟!!
و يا عين حقيقت بود و من رؤياش می ديدم؟!
به هر تقدير شيرين بود
به هرصورت گوارا بود
شرابی که من از لبهای تو چيدم
تمام خوشه هايش را
و با انگشتهايم خوب افشردم
تمام دانه هايش را
و در چشم تو نوشيدم
تمام جرعه هايش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هايش را
و زيبا بود ؛
نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد از خود راند
بيا تا ما شريك شادی و اندوه هم باشيم...
چقدر اين زندگی زيباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست می دارم
- اگرچه خوب می دانی
تو را من دوست می دارم
و با تو زندگی زيباست
و بی تو زندگانی ....
بگذريم از اين سخن ...
بی جاست !
برای با تو بودن اين شروع بی نظيری بود،
اگر بهار می دانست،
برايم عنچه سرخ گلي را می شکوفانيد
که با آن خير مقدم گويمت
اما نمی دانست
گمان می کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز بهار است
و شايد من خودم هم اين چنين بودم !
پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت پراحساس
و احساس گريزی بی امان در چشم تو پيدا.
غروری سهمگين و وحشت آور بود،
که از چشم تو می باريد
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه اين غرور شرمگين را بوسه بايد داد؟! »
که سيمای غرورم سهمگين تر از غرورت بود
« تو را من دوست می دارم ! »
و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست می دارم))
توهم آيا مرا »
اما
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛
سكوتی سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازيچه دست تو می ديدم
ولی جرأت به خود دادم
و يك بار دگر آرامتر اما
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست می دارم،
تو هم ... آيا ... ؟!»
ولی اين بار...
تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو را من دوست می دارم! »
به دستت دست لرزانم گره می خورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره می زد
و او سرهای ما را سوی هم می برد
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو می انداخت
صدای عقل می گفت: « ايندو را از هم جدا سازيد ! »
صدای تن ولی می گفت: « لبها را به هم دوزيد »
و ما عمداً صدای عقل را از گوش می رانديم
و بعد از آن هم آغوشی
خدا ما را اسير خواب شيرين جوانی کرد!
و من سهم بزرگی از تو را در سينه می دادم نفسهايت
همان سهمی که بی او زندگی هيچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
و ديگر سرنوشت روح نا معلوم!
که از دنيای بعد از مرگ ما چيزی نمی دانيم
همان سهمی که بی او ...
عشق آيا سرد می گردد ؟!!
و من انديشه کردم….
عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود
و من … آری
نفسهای تو را در سينه می دادم
و اين سهم بزرگی بود
ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه می داشت
نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو
و خوابی بود
و من باور نمی کردم
بدين حد خوب و شيرين باشد اين رؤيا!
و آيا … هيچ … رؤيا بود؟!!
و يا عین حقيقت بود و من رؤياش می ديدم؟!
به هر تقدير شيرين بود
به هرصورت گوارا بود
شرابی که من از لبهای تو چيدم
تمام خوشه هايش را
و با انگشتهايم خوب افشردم
تمام دانه هايش را
و در چشم تو نوشيدم
تمام جرعه هايش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هايش را
و زيبا بود ؛
و بی اندازه زيبا بود
خواب روح بيدارم
و احساس جديدی بود
اين در خواب بيداری!
و اين آغاز خوب داستان شادمانی بود
و اين سرفصل شيرين جوانی بود
چه فصل بی نظيری بود
نفسها اظطراب انگيز
بدنها سرد و شهوتناک
هوای بوسه ها شرجی
زمين بوسه ها سوزان
و ما از يكدگر سرشار
چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می داديم!
که لذت ترس را می کشت
و بوسه سا تو بر صدها جهنّم باز می ارزيد
و وقتی رنگ زيبای گناهان را به تن داديم
چه دلمرده است رنگ عصمت دلها
زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار
تو را من ناگهان بايد درون خويش می ديدم
و هرگز هم نفهميدم
کدامين ورود باعث شد؟
تو را در صبح آن روز طلايي رنگ پاييزی
برای خويش بردارم؟!
کدامين نيمه شب دست دعايم را
خدا پراستجابت بر زمين آورد؟!
کدامین روز ایمان نگاهم بر تو کامل شد؟!
ولی امروز می دانم
که من تا آخرين مقدار ممکن با تو می باشم
که من تا يك قدم بعد از خدا هم باتو می باشم
و تو تا آخرين مقدار ممکن با منی امروز
و تو تا يك قدم بعد از خدا هم با منی هر روز
و لبریز از تو بودم وقتی از خود باز پرسيدم:
« تو را من دوست می دارم ؟! »
و در پاسخ به اين ترديد
و در حالی که لبها بی صدا بودند
تنم با حالتی واضحتر از هر جمله پاسخ داد:
« آری ... دوستت می دارم! »
و من جنبش شهوانی خون در رگم ، آنروز
پيام بوسه ها را درک می کردم
و آيا « دوست می دارم »
همين احساس را در خويش می گنجاند؟!
يقيناً پاسخش منفی است
که سهم کوچکی از حس من نسبت به تو در « دوست دارم » بود
و « خواهم داشت » شايد بيشتر ... شايد ! »
که تا امروز
کلامی نيست کز تنديس اين حس پرده بردارد
و شايد ... « بی تو نتوان بود » ... شايد ... بهترين باشد.
و اينک در فرود شعر « دلتنگم برايت » جمله ای زيباست
هنوز از گرمی آغوش تو سرشار سرشارم
وگرچه بوی تو روی تنم مانده است
و گرچه در سکوت کوچه می بينم تو را ، آرام در رفتن
دلم اما برای ديدنت تنگ است...
و بعد از تو سکوت خانه سنگين است
و پيش از تو،
سکوت خانه سنگين بود!
کدامين شعر من گوياترين شعر است
برای بی صدا بودن ؟!
کدامين شعر من وقتی
سکوت و انزوايم را بی اغازم
تو را آرام خواهد کرد؟!
و آيا هيچ شعری می تواند جای خالی مرا ...
هرگز!!
و بی تو بودن اينک نيك دشوار است
و گاهی از خودم پرسيده ام: « آيا
تو را هم مرگ خواهد برد؟!
و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟! »
و اما خوب می دانم
که بی پاسخ ترين پرسش
و بی پرسش ترين پاسخ
برای آدمی مرگ است!!!
و روزی می رسد آن لحظه آخر
يكی از ما دو خواهد مرد!
و ما بی هم ... چگونه می شود ...
هرگز!
و اينگونه
به جبر عشق
من بر آخرت مؤمن ترين گشتم
و رستاخيز بعد از مرگ روز ديگری در هستی عشق است
و اين فرصت که بعد از مرگ
شايد ما دوباره پيش هم باشيم
به آن ايمان و اين اقرار می ارزيد
و با اين ديد ، محشر ، روز زيبايست
و با اين وعده دوزخ ، بهترين مأواست
و تصنيف بلند عشق تو امروز
در اوج خويش می رقصيد
و من تصنيف ساز عشق تو امروز
تو را در اوج تو ديدم
و پرسيدم که: « شادی چيست غير از اين
که تصنيف بلند عشق را در اوج خود بينی؟! »
و از اعماق قلبم شادمان بودم
و قانون بزرگ زندگی را خوب فهميدم :
نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد ازخود راند
باز آی و به کلبه دلت مرا مهمان کن
آغوش گشای و در برت مرا پنهان کن
باز آی و دگر باره مرا به خانه ی عشقت بر
دستان پر از مهر مرا بگير و بوسه باران کن
باز آی و به گوش من تو نغمه ی عشق بخوان
در دام سياه زلف خود مرا زندان کن
باز آی و به جان من، تو صبح اميدی باش
در آتش عشق روی خود مرا سوزان کن
باز آی و دگر باره مرا دوست بدار
با گرمی دست خود مرا درمان کن
نوشته شده توسط شادمهر در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 12:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
قصه ی من و تو
نه با اندوه بايد ماند
نه غم را بايد از خود راند
بيا تا ما شريك شادی و اندوه هم باشيم...
چقدر اين زندگی زيباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست می دارم
اگر چه خوب می دانی
و گرچه در غزلهايم
به تأکيد فراوان گفته ام اين را
تو را من دوست می دارم
و با تو زندگی زيباست
و بی تو زندگانی ....
بگذريم از اين سخن ...
بی جاست !
برای با تو بودن اين شروع بی نظيری بود،
اگر بهار می دانست،
برايم عنچه سرخ گلي را می شکوفانيد
که با آن خير مقدم گويمت
اما نمی دانست
گمان می کرد ، روز آخر ديدار ما آن روز بهاری است
و شايد من خودم هم اين چنین بودم !
پذيرايت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت سرد
و احساس گريزی بی امان در چشم تو پيدا.
غروری سهمگين و وحشت آور بود،
که از چشم تو می باريد
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه اين غرور شرمگين را بوسه بايد داد؟! »
که سيمای غرورم سهمگين تر از غرورت بود
« تو را من دوست می دارم ! »
و با اين جمله ديوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست می دارم))
توهم … آيا … مرا … »
اما …
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آن دم سكوتت بود ؛
سكوتی سخت وحشت زا،
که من خود را در آن بازيچه دست تو می ديدم
ولی جرأت به خود دادم
و يكبار دگر آرامتر اما
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست می دارم،
تو هم ... آيا ... ؟!»
ولی اين بار
تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت اين بود:
« تو را من دوست می دارم! »
به دستت دست لرزانم گره می خورد
خدا ، خندان ، به بند سرنوشتم ، سرنوشتت را گره می زد
و او سرهای ما را سوی هم می برد
نوشته شده توسط شادمهر در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 12:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پناه
من در خواب یک تاک مرده ام
وبه اندازه یک خوشه هم
نرسیده ام
شاید
پنجره ها وایوانها مرا ندیده اند
که این جایم
روی داربستی
تنها
از جهان.
برای پنجره ای
پرکشیده
از تب دیوار
داربستی
تنها
از جهان
و گوشه ای که
" ما را نگاهی از تو تمناست گر کنی "
نوشته شده توسط شادمهر در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 12:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت